ثنای عزیزم،منو ببخش...
امروز(شنبه)صبح ،وقتی اماده شدی دوباره با هم شعر و دکلمه ای رو که قرار بود برای جشن پایان سال اجرا کنی، دوباره تمرین کردیم.و تو مثل همیشه با مهارت حفظ کردی اونهم در عرض یک روز.همون متنی رو که مربی داده بود با یه کم تغییر و شعری رو که یکی از دوستان زحمتش رو کشیده بودن.ظهر وقتی دیدم که دیر شده و خبری از اومدنت نیست،با مهد تماس گرفتم و فکر کردم که موندین برای تمرین تا واسه ی جشن فردا اماده باشید.وقتی خانم رضائی گفتن که "جشن دیروز بوده،چرا شما و ثنا جون نیومدین ؟!" انگار دنیا رو سرم خراب شد...با تعجب چند بار پرسیدم :"کی؟دیروز ؟ولی شما که به من گفتید یکشنبه جشنه؟!" بعد فرمودن بله قرار یکشنبه بود ولی چون اون روز سالن خانه ی بازی پر بود ،روز...









